نفس که می کشی مجبوری خنکای جان فرسای پاییز را به جان بخری، اما از این به بعد دیدنی است. حالا دیگر حال درختان هم گرفته و از حالا به بعد برگ پاشانشان زهر پاییز را می گیرد. هر روز دوست دارم برگهای بیشتری ببینم مگر همین رنگ و رو رفته ها تسلی باشند بر این روزها
همه چیز به هم ریخته. آنهایی که تا دیروز ادعای مسلمانی نداشتند روز عید فطر روزه شدند و همه آنهایی که صبح روز قدس یا خواب بودند و یا پیک نیک، امسال جانفشانی کردند. قدمشان روی چشم همه، ایرادی ندارد! ولی اینکه از همه چیز برای پیشبرد منافعمان استفاده کنیم یعنی اینکه به رنگی امروز و به رنگ دیگری فردا.
یعنی دو رنگی و یعنی نفاق.
همین چیزی که این روزها نه به صورت «راه رفتن مورچه ای سیاه بر روی سنگی سیاه در دل شب» که عیان دارد خودنمایی می کند. ظاهرا اگر نگویم همه اما اکثریت قریب به اتفاق دچار این نفاق شده ایم. وای به روزی که نهادینه شود در من و ما این رذیله که باید پیشاپیش فاتحه خودمان را برای آن روز بخوانیم.
بد مرضی گرفتیم این روزها. بد مرضی
یک باره تنت سرد میشود و یک کمی می فهمی درد بی کاری را.
اینجانب.....
25ساله دارای کارت پایان خدمت و...
تا کنون لب به سیگار و مشروب نزده ام و اعتیادی ندارم و به دنبال کارم...
اینها جملات مانده بر تکه کاغذی بود که اگر روزی گذرتان به زیر پل کریمخان افتاد، خودپرداز بانک سامان را دیدید سمت راستش این جملات را بر تکه کاغذی رنگ و رورفته که هنوز بخشی از آن مانده را می توانید ببینید.
این داستان بیکاری توی مملکت ماست که آدم را تا مرز شبه جنون و جنون پیش می برد.
بیکار شدن خبرنگارها به دنبال توقیف موقت و غیر موقت و دائم وهزار کوفت دیگر یک کابوس است و بس. می خواهد برای هر روزنامه رخ دهد.
آنهایی که آدم اند و بیکاری کابوسی می شود برای آخر برجشان و نان سفره شان.
خدا به همه صبر دهد و عقل تا شاید دیگر روزنامه ای در نیاید تا شاید دیگر روزنامه ای توقیف نشود!
کار خلافی که نمیخوای بکنی!
فقط حمایت و یک رایه!
که البته احتمالا بعدا به ضررت تمام شود.
ولی باداباد!
موسوی که تا 3ه ماه پیش عکسهایش آرشیوی های 7-8 سال پیش بود چهره اش زیاد دیده می شود اما ایده هایش کمتر.
نمی دانم ستادهایش می خواهند دقیقه نود بترکانند یا خبر دیگری است. یا هم نمی توانند!(؟)
هر چی هست به نفع موسوی نبوده تا به حال، آنچه هست را می گویم.
موسوی اصلحی نژاد انتخابات دهمم است. همین.
چکار کنم که دستم به نوشتن نمی رود؟
از روزی که فهمیدم به صورت ناجور سرم به سنگ زمانه خورده و قدری واقع بین! شده ام تا امروز هم نمی توانستم و هم نمی دانستم که باید از کجایش بنویسم.
۲۰ ماه پیش فشارهای اقتصادی و دنبال خانه گشتن باعث شده بود دوستی پیشنهاد کند که عطای ایسنا را به لقایش ببخشم و به سراغ کار دیگری روم. اما نمی دانم چه علاقه ای بود که به حقوق ناچیزی که حتی هزینه نصف ماه اجاره خانه ای را در مشهد نمی داد بسنده کرده بودم و می گفتم درست میشه! تا اینکه همان دوست گفت که هنوز سرت داغ است و زمانی که زمختی هزینه ها عینی بشه می فهمی که باید پولی داشته باشی برای چرخاندن زندگی.
هنوز هم می گویم همه اش پول نیست اما روزی که سرم به سنگ زمانه خورد فهمیدم که کمی تا قسمتی بیش از حد نسبت به ایده هایی که پیش از این داشته ام قدری فاصله گرفته ام و محاسبه گر شده ام، دقیقا از همان چیزی که می ترسیدم. نه اینکه حساب یک قران دو زار را نداشته باشم، اینکه وابسته و نیازمند آن نشوم و سرم به آن گرم نشود. اما ظاهرا شده ام و برای دست یافتن به چیزهای کوچک اول محاسبه می کنم و بعد حرکت.
با خودم می گفتم مگر حقوقی که به عنوان انسان و حتی بر اساس اصل 43قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، کسی به تو نمی دهد و جایی به تو هبه نمی کند و در انتظار عنایتی احدی هم نباید باشی- به جز ذات الهی که تا همین لحظه در ذیل عنایت هایش هستم- غیر طبیعی است که برای داشتن آنها محاسبه نکنی؟
با خودم می گفتم من چه تقصیری دارم که باید روزشمار آخر برج را از اول برج در ذهن داشته باشم تا مبادا نرسد اجاره صاحب خانه، در شرایطی که آن قدر ثبات دارد شرایط!! که امکان دارد همین فردا شب تماس بگیرند و بگویند از فردا تشریف نیاوریدسر کار! دلیل نمی خواهد یا اینکه گفته اند یا می خواهیم یا... یا هم که دلیل نمی گویندو الخ.
تقصیر من چیست؟
این استدلالهایم شبیه توجیه آدم کشی است که اینگونه از مادر زاده نشده ولی زمین و زمان را مقصر جنایتکار شدن اش می داند و خود را مقصر نه!
ولی همه این نیست. مگر نباید داشت؟ مگر نباید تلاش کرد برای فراهم کردن همان نیازهای اولیه بشر
1-خوراک
2-پوشاک
3-مسکن
حالا در این شرایط باید چگونه بود؟
هم می خواهی برای دلت کار کنی که احتمالا عایدی آخر برج آن به هزینه حمل و نقل آن هم از نوع ریالی اتوبوسی و مترویی کفاف نمی کند و هم می خواهی مثل مورچه هایی که می کشتم در دوران کودکی دانه دانه جمع کنی تا مگر روزی بتوانی نیاز سومت را رفع کنی!
اینجا بود که سرم را خورده به سنگ زمانه دیدم و با پارادوکس کار کردن برای زندگی، خوردن، ماندن، اندوختن و یا شدن مواجه شدم علامت سئوالی که همراهم در سال جدید است.
بعضی وقتها بهتر است که ننویسی.
شاید نوشتن باعث سبک شدن ذهن ات از آنچه می خواهی بشود ولی همه آن چیزی که تو می خواهی این نیست؛ پس بهتر که ننویسی و ننویسی و فراغتی بدهی به ذهن ات که با آنچه کلنجار می رود کنار بیاید و بعد آن روزی است که عادی شده ای.
امروز وقتی مثل همیشه برای فرار از توقف پشت چراغ تقاطع ولیعصر-نیایش پیاده می آمدم، از زیر سروی رد شدم که چند ماهی خشک بود و امروز سبز. گفتن از سبزی اش بود که به نوشتن وادارم کرد بعد از این دو ماه.
ساموئل هانتینگتون نویسنده و صاحب تئوری برخورد تمدن ها در سن 81 سالگی درگذشت.
ساموئل هانتینگتون نویسنده آمریکایی و کسی که همه جهان او را به عنوان صاحب تئوری برخورد تمدن ها می شناسند روز شنبه در سن 81 سالگی درگذشت.
براساس اطلاعیه دانشگاه هاروارد هانتینگتون که در سال 2007 و پس از 58 سال تدریس از دانشگاه هاروارد بازنشسته شده بود روز بیست و چهارم دسامبر، در وینه یارد منطقه ای در ماساچوست چشم از جهان فروبست.
خبرگزاری فرانسه در خبری فوری از هانتینگتون به عنوان یک دانشمند معروف علوم سیاسی یاد کرده و آورده است که تئوری برخورد تمدن های او سال ها در دانشگاه ها و سایر محافل علوم سیاسی جهان مورد بحث بود.
همچنین دانشگاه هاروارد آمریکا در بیانیه ای که در سایت این دانشگاه منتشر شد، مرگ این دانشمند علوم سیاسی آمریکا را که نظریات جنجالی اش در محافل دانشگاهی شناخته شده است را تایید کرد.
فکر می کردم که دلم گرفته.
فکر می کردم که چی می شه؟
فکر می کردم که باید چکار کنم؟
فکر پارسال را می کردم و امسال که چه ها شد و چه ها رفت بر ما در این سی صدو شصت و چند روز.
فکر می کردم و می جستم خودم را در میان لحظه های این سال... رادیو الاهه ناز می خواند و من نمی دانم از دوری بانو یا هر چیز دیگری و فکر می کردم که «جاده یعنی غربت...» و ناخودآگاه صورتم گرم شد؛ دنبال بهانه بودم، درست مثل افتخار رد اشک در روزهای کودکی در خانه آقا.
بست قدیم و باغچه هایی که همیشه سبز بودند و آن نرده ها و درها که همیشه باز بودند و از آنجا تا ورودی پایین پا، راهی نبود.
هر چه جلوتر می آمدی فرو تر می رفتی و زمزمه ها در گوشت بیشتر نجوا می کرد و تو را می خواند. صدا را نمی دیدی که از کجاست ولی بود و جان می داد؛ بغض ات شکسته، نشکسته به آن ضریح قدیمی ساده شیر و نقره گره می خورد و در دیوارها می چرخید و بعدا مادرت می فهمید که گریه کرده ای؛ خط اشک روی صورتِ بیشتر نه تمیزات خود می نمایید و این تو بودی که تا همین حالا حیا می کردی از دیده شدن خط اشک بر صورت ات. این صفا را با هیچ چیز عوض نمی کنی؛ وقتی این را حقیقت می دانی و هنوز به شک نیافتاده ای از لطف مولا. هرچند که آنگونه که او خواسته و گفته رفتار نکرده ای و رنجانده ای بندگان خدا را به کرات ولی باز همین هم جای امیدی اندک است. و هنوز هم امید داری به دعای مادرت که همش می گوید بیا و تو نمی دانی از چه برایش بگویی؛ اینکه بیایم و چه کنم؟ اینکه...
فکر می کردم که جای گلایه ای هست؟ فکر می کردم کاری باید می کردم که نکرده ام ؟ که یکباره نیازمندی ام خودنمایی کرد؛ آنقدر ضعیف شده بودم که شنیدن اینکه از فردا نیا، داشت بی حالم می کرد. خاک عالمی به سرم که دیگری را واسطه و خودِ لطف دانسته بودم؛ هرچند کوتاه. و دریغ از آنی که فراموش کردم آنچه را نباید از خاطر می بردم.دوام عمرم در اینجا به سر آمده بود درست در یک سالگی و زمستان امسال هم فصل دیگری شد. حالا همانگونه که می خواستم شده و انبان تجربه ام خالی نشده که نوایی یافته و راههای مانده ام بسیار.
از امروز به همشهری نمی روم و باید تلاشم مضاعف شود. آنچه را که حدس می زدم تقریبا به وقوع پیوست. ناراضی نیستم که شناختم بیشتر خیلی الز مناسبات ماقبل زندگی متمدنانه را که چگونه باز تولید شده در بزک دوران جدید. و خوشحالم از آنچه دیدم.
در کارم کم نگذاشتم و الان هم نمی دانم به جهالت لحظات افسوس احمقانه ام بخندم یا توجیهات پر از خالی استدلال و استناد بزرگواری که زمینه بیرون شدنم را فراهم کرده و به فرموده مورد عنایتش قرار گرفتم!!
۱۸ روز به نظرم کافی باشد که ننویسم!
یک روز می رسد که همه چیز به هم میریزه. همه به تو می گن «اوصیکم به اللابی».« اگه کسی رو می شناسی به هش بگو. کاری که از پارتی بر می آید از هیچکی برنمیاد» خریت می کنی- به زعم دوستان!- و وصیتشان را به گوش نمی گیری. البته فقط غر می زنی!
دوباره فراخوانده می شوی برای توضیحات متقابل و معترض می شوی که چرا هر کسی یک دلیل می آره و بین رئیس و معاون همخوانی نیست؟! دلت رو به دریا زدی و می گی باداباد!
ولی به جای اینکه بهت بگن برو هر کاری میخوای بکن از تو مهلت می خوان! تا به سئوالت جواب بدن و بعد از نیم ساعتی همه چیز فعلا و تا اطلاع ثانوی به هم میریزه و برگ برمی گرده. برگه تسویه حساب فعلا می ره تویه پرونده جا می گیره واسه یک روز دیگه که البته داره نزدیک می شه.
همه اینها یک نشونه بود برام که به احدی رو نندازم برای یک قرون دو زار. معامله خوبی بوده تا حالا.
